تبليغاتX
تك ستاره

تك ستاره

وقتی مرا به خاک سپردی

برایم هفت فانوس روشن کن

به نیت هفت بار که دیدمت

و دعا کن

که مستجاب میشود

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 21:2  توسط يحيي  | 

دوست دارم تا آخرين نفس

 

 در بستر سردم با خاطرات تو به سر می برم...

 اما افسوس که تو در رويا هم نمی دانی   که من دوستت دارم!!

 من عاشق عاشق بودنم.من عاشق با تو بودنم.من عاشق وجودتم.اه..

 چقدر بگم دوستت   دارم...     دلم برات يك دنيا تنگ  است..برای حرف زدنت.بوسيدنت.ديدنت.نوازشت.تنگ است.

 افسوس!!اينک که رفتیو مرا با يک دنيا غم و اندوه تنها گذاشته ای اينک به ياد تويی هستم   که رفتی و زندگيم.عشقم.روحم.مهرم را بارفتنت ربوده ای و برده ای 

                                                 دوستت دارم

 کاش بودی کنارم.می کشيدی دست نوازش بر سر من.

 کاش بودی تکيه گاه اين دل تنهايم!!

 مگه من با تو چه کردم؟که مرا تنها گذاشتی؟؟؟

 سرد و بی صدا شکستم.اما تو تنهام گذاشتی

 اينک با اين دل خسته و تنهايم.چشم انتظارم تا برگردی کنارم..!

 با اين که رفته ای باز هم دوستت دارم.من عاشق توام.من عاشق  اون مستی نگاتم.عاشق اون   ناز نگاتم.

آری من عاشقم و دوستت دارم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 5:42  توسط يحيي  | 

در سوگ عشق علي (ع)

 

شب است و علی در تنهائی هميشگی خويش است با خدای خود...؛

 چه کسی است دريابد او را جز خدايش....

همان خدائی که علی را خلق کرد والاترين انسان را....؛

 معيار سنجش اعمال انسانها در روز قيامت.....

علی در جمع انسانهای دورانش هميشه تنهاست ...

فقط فاطمه را دارد او نيز علی را تنها گذاشت....

 آري علي هم عاشق بود...عاشق فاطمه....

 بي‌تو...
 تو را مگر فصلها بدانند
  كه‌ غربت‌ درختان‌ را
  بر شانه‌ مي‌بردي‌
  تو را مگر درياها بخوانند
   كه‌ سكوت‌ ماهيان‌ را
  به‌ خانه‌ مي‌بردي‌
  بي‌تو ماه‌ تنهاست‌
  و شب‌
  تنهاتر از پرندگاني‌ كه‌ دور از بهار و ديار مي‌خوانند
  بي‌تو
  هيچ‌ سياره‌اي‌ بر مدار نخواهد ماند
  و هيچ‌ دستي‌
  چراغ‌ ستارگان‌ را روشن‌ نخواهد كرد
  بي‌تو
   زخمهاي‌ زمين‌ هميشه‌ شكفته‌ است‌

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 8:34  توسط يحيي  | 

چكاوكم

 

كجاي ايـن جــنـگـل شــب

پنهون مي شي خورشيدکم

پشـت کدوم ســد ســکـوت

پـر مـي کــشــي چــکـاوکم

چرا بـه من شک مي کنی

مـن کـه مـنـــم بـرای تــو

لبـريـزم از عـشــق تــو و

سـرشــارم از هــوای تــو

دسـت کدوم غزل بـدم

نـبــض دل عـاشـقـمـو

پشت کدوم بهانه باز

پنهون کنم هق هقـمو

گـريه نمی کنم نـــرو

آه نمی کـشـم بشين

حرف نمی زنـم بمـون

بغض نمی کنم ببيـن

سفر نکن خورشيدکم

ترک نکن منو نرو

نبودنت مرگه منه

راهييه اين سفر نشو

نزار که عشق من وتو

اينجا به آخر برسه

بری تو و مرگ منم

رفتن تو سر برسه

نـوازشــم کــن و بـبـيــن

عشق می ريزه از صدام

صدام کــن و ببـين که باز

غنچه می دن تـرانه هام

اگر چه من به چـشـم تو

کمـم قـديمی ام گمـم

آتشـفشـان عـشـقـمـو

دريـــای پــر تـلاطــمــم

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 19:54  توسط يحيي  | 

تنهايي

 

تنهايي ام را با تو قسمت مي كنم ، سهم كمي نيست

گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصلها را

بر سفره ي رنگين خود بنشانمت ، بنشين غمي نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:25  توسط يحيي  | 

سلام

من وبلاگمو حذف كرده بودم....

اما دلم نيومد كه دوباره درستش نكنم...

به هر حال ممكنه از اين به بعد آپديت كنم....

خوشحال ميشم بازم به من سر بزنين و كامنت بگذارين...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 8:18  توسط يحيي  |